تبلیغات
♡♡ eshghe shishei ♡♡ - دلم گرفت

♡♡ eshghe shishei ♡♡

خدایا خواستم بگویم تنهایم... اما نگاه خندانت مرا شرمگین کرد چه کسی بهتر از تو ؟!

دلم گرفت

همون شب دلم گرفت..

دلم برای تنهاییم گرفت كه به اندازه ی رهگذری با كوله باری خالی از عشق و اندوه كه در مسیری دور و راهی دورتر روی برگهای خشك پاییز قدم می زاره و خش خش برگها در نظرش زیباترین آوای عالمه...


نه؛نمی خواهم شعار بدهم كه چرا انسانیت مرد؟چرا محبت زیر خاك مدفون شد؟و چرا عشق ها همه شده شعار؟فقط می خوام بپرسم:درد؛كدوم احساس آدمی رو بر می انگیزه؟

 

همون شب دلم گرفت،دلم برای همه آدم هایی گرفت كه كور شدن،كر شدن،لال شدن یا اینكه نه!فقط می خوان كور باشن،كر باشن،لال باشن!دلم برای آدمهایی گرفت كه همه چیزشون مادی شده،دوستیهاشون مادی،دشمنیهاشون مادی،عشقهاشون مادی و حتی مرگ هاشونم مادی....

دلم برای همه آدمهایی گرفت كه در مقابل عزیزترین عزیزاشون هم جمله ی ((دوستت دارم)) رو با اكراه بیان می كنن.

 

همون شب دلم برای سهراب گرفت...

كه چه معصومانه و پر درد گفته بود:

من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد

هیچ كس زاغچه ای را سر یك مزرعه جدی نگرفت...

 

انگار اونم فهمیده بود كه دیگه نمی شه به سب و سپیدار سلام كرد و بعد عاشق شد...دلم برای كاج بلند توی حیاط گرفت كه محكوم بود یك عمر بادهای سخت و كلاغهایی رو كه گاه معصومانه و گاه شرور شاخه هاشو آزار می دادن تحمل كنه و تنها سر خم كنه و كار دیگه ای از دستش بر نیاد،حتی دلم برای آسمون هم گرفت كه دیگه رمقی برای گریستن هم نداشت...



طبقه بندی: شعر عاشقانه،
+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند 1391 ساعت 10:19 ق.ظ توسط ღℙѦℜℐღ | نظرات()