تبلیغات
♡♡ eshghe shishei ♡♡ - نینا ...

♡♡ eshghe shishei ♡♡

خدایا خواستم بگویم تنهایم... اما نگاه خندانت مرا شرمگین کرد چه کسی بهتر از تو ؟!

نینا ...



فکر کردی که نغمه مرده است .


نیر و نادر هم .اما نینا زنده بود و ضربان تند قلبش را روی


 سینه ات حس میکردی .


 صورتش روی گردنت بود و گرمای نفسش که روی بنا گوشت می نشست



 سینه ات را می فشرد وبر دلتنگی ات دامن میزد .




          برای خواندن بقیه ی داستان به  ادامه مطلب بروید




. مثل ساعتی پیش که وقتی به هوش امدی دلت به درد امد و گلویت را  فشرد به سختی نفس


 می کشیدی .


همه جا تاریک بود و سیاه و بوی خاک بینی ات را پر کرده بود  


دهانت مزه ی خاک می داد انگار یک مشت خاک را در دهانت فرو کرده اند .


 چشم که باز کردی چیزی ندیدی همه جا تاریک بود و تمام تنت


در زیر فشاری سخت  می پوکید .


قدرت حرکت نداشتی فکر کردی که شاید مرده ای و در زیر خراوارها


 خاک دفنت کرده اند .


 نرمه های خاک روی چشمهایت نشست آن ها را بستی .


کم کم احساس درد و خفگی شروع شد .


 درد روی پاهایت بود و خفگی روی سینه ات درست همان جایی که نینا رویش بود



 و دستهای تو به پشتش حلقه شده بود .دست هایت از


 هم باز نمی شد .


نینا هم ساکت بود و شاید هم بیهوش .



- پس نغمه کو ؟؟؟ نیر و نادر و ناصر کجا هستن ؟


این اولین سوالاتی بود که از ذهنت گذشت .


درست پس از انکه دانستی زنده ای و در زیر آوار خانه ات گرفتار شده ای .



آن وقت بود که ماجرای زمین لرزه ,لرزه به اندامت انداخت


و بغضت را ترکاند .


آهسته اشک ریختی با بدنی کرخت که بعد ها دیگر دردی


 را هم برتو تحمیل نمی کرد .



 اشک از دو طرف صورتت سر می خورد و روی لاله ی گوشت میریخت .



 دلت میخواست دهانت را باز کنی و فریاد بکشی و بغض سنگین



 سینه ات را بیرون بریزی ,اما همان یک بار که  دهانت را باز کردی



و نغمه را صدا زدی خاک دهانت را پر کرد



 و تنگی نفس و خفگی ,بی حالت کرد .



 چقدر دلت می خواست که تکانی به خودت بدهی



 ,الوار ها را از رویت برداری ,دستی به صورت کوچک نینا


بکشی و گونه های سرخش را ببوسی ,



 به سراغ زنت نغمه بروی و نیر و نادر و ناصر  را هم پیدا کنی .



می دانستی که آن ها در آن سوی اتاق زیر تاقچه خوابیده بودند


و تو در اخرین لحظه بود که نینا را به سینه ات فشردی



و به طرف در دویدی و حالا زیر الوار های چوبی و سقف خانه ات گرفتار شده ای .




میل برخاستن داری ,آرزوی مرگ میکنی


 .
-"ای کاش من هم مرده بودم . "


شک و تردید به سراغت می اید .


- شاید انها هم زنده باشند


به خودت می گویی :من دروغ می گویم "


ای کاش به حرف نغمه گوش نمی کردید . اول غروب بود که


نغمه گفت:امشب شام را در منزل خودمان بخوریم همان جاهم بخوابیم "


وتو که شب قبل درپاسگاه کشیک بودی وبی خوابی


 و خستگی توی تنت بود گفتی : من خسته ام .


بعد گفتی : پس فردا که جمعه است اسباب کشی میکنیم .


نغمه گفت : من هم خسته ام پاشو به نادر پولی بده


 تا میوه بخره من هم غذا رو اماده میکنم .


تو که دانستی که حرف , حرف توست و در همین جا که لم داده ای


 خواهی خوابید .


 تو می دانستی که نغمه دیگر نق نخواهد زد و پاپیچت نخواهد شد,


اما بچه هایت نادر و ناصر حرف مادر را پی می گرفتند


می گفتند بابا تنبلی نکن امشب بریم خانه ی تازه مان بخوابیم !"


هنوز اصرار های نغمه و بچه ها کار خودشان را نکرده بود


 تو از خستگی یک سیگار اتش زدی و هنوز موضوع رفتن


 را جدی نگرفتی وقتی نینا دوساله شد و نیر چهارساله.


 نینا روی سینه ات نشست و نیر زیر پاهایت را قلقلک داد


,آن موقع خودت را جمع و جور کردی .


هنوز افتاب پشت درختهای زیتون بود که بساط غذا و پتو و موکت را


برداشتید و راه افتادید .


نغمه با صلوات وارد حیاط شد.


 و بعد گفت :پس کی در حیاط رو رنگ میزنی ؟


زنگار داره اونو می پوسونه .


وقتی در زیر اوار خانه هستی نینا را صدا می زنی


-نینا ؟؟؟


و با خود می گویی :نکند مرده باشد ,


اما ضربان قلبش را روی سینه ات حس می کنی .


-نه نینا زنده است .


می خواهی سرت را بچرخانی و صورتش را ببینی


 اما سرت به زمین چسبیده و تکان نمی خورد .


گردنت خشک شده و شاید عضلات گردن و تنت پاره شده .


 انگشتهای دستت از هم باز نمی شوند نفست به سختی بالا می اید .



نمی دانی که هوای اطرافت چقدره و کی تمام میشه .


- خدارو شکر زنده ماندیم و در خونه ی خودمون شام خوردیم ".


این حرف رو سرشب نغمه گفته بود تو چشمهایت را بسته بودی


 و تا وقتی که صدای نینا را نشنیدی چشمهایت را باز نکردی .


وقتی چشمهایت را باز کردی جز سیاهی ندیدی



 به دنبال صدا ی نینا نفست را بریدی...



 صدا ضعیف بود و بی جان .


-بابا ...بابا "


و تو گفتی :نینا زنده است"


خواستی بلند شوی و نینا را روی زانو هایت بنشانی


 و به او بگویی :نترس بابا ...من اینجام "


باز هم صدای نینا امد و باید جوابش را میدادی

 
-نینا ...نینا ...


و نینا می گفت :بابا... بابا ...من اب می خوام .


از دلت گذشت وباید می گفتی  :دخترم اما مرده ایم ما میمیریم


آب را می خواهی چه کنی ؟


اما گفتی :نینا عزیزم حالت خوبه ؟ جایت درد نمی کنه ؟


نینا تکانی به عضلات بدنش داد



و گفت :بابا ولم کن چلا منو گلفتی ؟



صدایش ضعیف تر می شد.



 و تو گفتی :نینا جان من تورو نگرفتم ما ...ما ..."



نینا دوباره گفت :بابا چلا ولم نمیکنی ؟


بلقو لوشن کن !من اب میخوام "


میخواستی فریاد بکشی و نغمه را صدا کنی


و بگی یک لیوان آب  برای نینا بیاره .



نینا پیش از چند لحظه به تو نزدیکتر بود و تو نمی توانستی صورتش


 راببینی گونه هایش را ببوسی و دستی به موهایش بکشی


,نینا ساکت ماند ه بود و دلت آشفت.



 گفتی :نینا !نینا !عزیزم بیداری ؟


نینا اینبار صدایش بغض الود بود .


-مامان کو ؟ گفتی :مامان همین جاست نینا




,آروم باش !ممکنه مامان از خواب بیدار بشه "


نینا داشت گریه می کرد قطره های اشکش را روی گردنت


حس می کردی .



-نینا عزیزم چرا گریه می کنی ؟نکنه از تاریکی میترسی ؟



نینا با گریه جواب داد :پام ...پام دلد میکنه پشتم دلد میکنه ...


 میخوام بلن شم ...چلا ولم نمیکنی ؟


گفتی :نینا جان ببین برق ما رفته ...

همه خوابیدن توهم بگیر بخواب درد پات هم خوب میشه !"


نینا نالید که :اب ...اب میخوام ...


دیشب نینا که اب خواسته بود نغمه اب به او نداده بود


و گفته بود :یک قاچ هندوانه خوردی


 اگه اب بخوری اون وقت شیطون کار دستت میده "


نینا گفت :بابااین چیه لوم افتاده چلا همه جام دلد میکنه ؟


گفتی :نینا جان یادت میاد می گفتی دوس داری شهید بشی ؟



مثل دایی جوادت که عکسش رو دیوار خونمونه ؟



-آله بابا دوش دالم شهید بشم بلم پیش خدا .



-تنهایی ؟می خوای من هم باهات بیام ؟



- آله بابا به مامانم بگیم اونم باهامون بیاد!


-نیر چی ؟نادرو ناصر هم بیان ؟


- نادل و ناصل بیان !نیل نیاد .نیل مدادلنگی شو به من نداد .

 
- وقتی بریم پیش خدا هر چند تا دلت بخواد مدادرنگی بهت میدن



- علوسک کوکی هم می دن ؟؟؟مثل علوسک سپیده ؟


- اره بابا جون همه چیز میدن .


- پس کی میلیم ؟بابا ؟مامان اینا کجان ؟


- مامان  زودتراز ما رفته بابا !نیر و نادر و ناصر هم باهاش رفتن پیش خدا .


- پس ماهم بلیم بابا !من می خوام بلم بغل مامان !



- عجله نکن عزیزم !فقط ساکت باش و چشمهاتو ببند .


دهنتو ببند تا خاک نره تو حلقت .



- اخه من تشنمه بابا .اونجا هم اب میدن ؟


- اره بابا جون !اونجا اب هم میدن .


نفست داشت بند میومد حرف های نینا داشت خفت می کرد .


آن روز جشن تولد نینا بود نغمه کیکی را پخته بود


 و 2تا شمع کوچک را روی کیک گذاشته بود.



 یک دفعه صدای نینا تورا به خود اورد .


- بابا ...بابا جون ؟


- چیه عزیز دل بابا ؟چی میگی ؟



نینا صدایش می لرزید :


- من می تلسم همه جا تالیکه من از تالیکی می تلسم "


و تو گفتی :نترس دخترم من اینجام .



باید حواس نینا را پرت می کردی گفتی :نینا میخوای یه بازی بکنیم ؟


گفت : چه بازی ؟



گفتی :من هرچی بپرسم تو جواب میدی


گفت : آله جواب میدم


پرسیدی : اگه گفتی اصول دین چنتاس ؟



این چیزهارا به تازگی نغمه یادش داده بود .


حتی اسامی ائمه رو ....


و این اخرها داشت سوره ی حمد رو یادش می داد.



 چه ذوقی داشت نغمه برای یاددادن و چه لذتی می برد


 و از دهان کوچک نینا این چیزهارا می شنید . .


بی چارگی و درماندگی داشت نفست را می برید



 فریاد می کشیدی:""" نینا """صدا در سینه ات خفه شد



و دیگر ضربان قلبش را روی سینه ات حس نمی کردی ...


 نینا رفته بود  و تو هنوز بودی .


نغمه و نیر و نادر و ناصرهم رفته بودند.


 و تو هنوز بودی مرگ را می طلبیدی اما مرگ از تو گریزان بود .


 تو بیهوش شدی  وقتی چشمهایت را باز کردی


نوری چشمهایت را میزد.


 چشمهایت را بستی تو این نورانی را نمی خواستی


تو از نور گریزان بودی


 چشمهایت به دنبال نینا بود نینا .









طبقه بندی: غمگین، داستان،
برچسب ها:زمین لرزه، نینا، اوار های خانه جدید، نینا .،
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 شهریور 1393 ساعت 02:20 ب.ظ توسط ღℙѦℜℐღ | نظرات()



نمایش نظرات 1 تا 30